مامانی ناراحته
پسرم امروز دو روزه که شیر نخوردی.منم خیلی دارم غصه می خورم آخه خیلی مظلوم شدی و البته این قدر گریه کردی که صدات گرفته.
بابایی از تبریز زنگ زد و وقتی باهات حرف زد و صداتو شنید خیلی غصه خورد.می گفت چرا صدای پسرم گرفته؟
دیشب ساعت 3 خوابیدی اینم با گریه.ساعت دوازده و نیم بود که می خواستیم بخوابیم با خودم گفتم ایلیا خسته هست و زود میخوابه واست mbc3 گذاشتم که پای اون خوابت ببره اما با چشم های نیمه باز تا 2 ساعت بعد از اون کارتون نگاه میکردی و منم هی چرت میزدم و یه دفعه با صدای تو که مثلا آب دیده بودی و میگفتی آب و می خواستی که منم تکرار کنم بیدار میشدم.خلاصه شب بدی بود. من هم عذاب وجدان داشتم و احساس می کردم دارم به تو ظلم میکنم.
بازم خوبه خونه ی خودمون نبودم که تنها باشم. مامانم پیشم بود و تو رو بغل میکرد و باهات حرف میزد و تو رو آروم میکرد.
الان ساعت ده و نیم شبه و تو خوابی . با مامان جون رفته بودیم خونه خاله خودم وقتی برمی گشتیم توی ماشین خوابت برد ما هم سریع اومدیم خونه و تو رو خوابوندیم .
خدایا کاری کن من و پسرم صبور باشیم تحملش خیلی سخته


مامانی ناراحته
